از blogspot خسته شدم
از این به بعد به نشانی rangeinroozha.blogfa.com بیایید.
از این به بعد به نشانی rangeinroozha.blogfa.com بیایید.
ننوشتم چون داشتم فکر می کردم. نه اینکه وقتی فکر می کنم نمی توانم بنویسم، چون داشتم درباره اینکه چه چیزی بنویسم فکر می کردم، وبلاگم کهنه شد.
چند روز پیش هستی یک مرامنامه برای وبلاگش نوشت، دغدغه هایش را گفت و خط مشی نوشته هایش را تعیین کرد. همان زمان به این فکر کردم موضوع وبلاگ من چیه؟
بعد که مطالبم را بالا و پایین کردم، هیچ موضوع واحدی به عقلم نرسید. به روزی مراجعه کردم که دلم خواست یک وبلاگ داشته باشم، می خواستم درباره خودم بنویسم، چیزهایی را بنویسم که جایشان در روزنامه و خبرگزاری نیست. نمی توان درباره شان گزارش نوشت و با کسی مصاحبه کرد. دوست داشتم جایی داشته باشم برای خودم، برای دغدغه ها و دلتنگی هایم، می خواستم جایی باشد که در آن با خودم، دوستانم، خانواده و آشنایانم رو راست باشم، بی پرده، بی نقاب. دوست داشتم جایی داشته باشم برای نوشتن که خط قرمزهایش را خودم تعیین کنم. این بود که رسیدم به رنگ این روزها.
حالا با یک آش شله قلمکار رو به رو شده ام که هر گوشه اش یک رنگ است.
از خودم می پرسم:چرا اینطور است؟
جواب می دهم:چو هر روز از زندگی یک رنگ است.
باز می پرسم:پس چرا حامد از همان اول که وبلاگ دار شد، یک خط مشخص برای نوشته هایش برگزید؛ اقتصاد. اما تو هیچ خط مشخصی نداری.
باز جواب می دهم:تو سارایی و او حامد. دو تا آدم که افکار متفاوتی دارند.
می گویم:اما دیگران درباره ات چه فکری می کنند؟ یک آدم که در هر تکه از ذهنش چیزی می گذرد، کم عمق و مسخره.
جواب می دهم:خوب هرکس دوست نداشت، نخواند. برداشت های دیگران به خودشان مربوط است.
می گویم:مگر از وبلاگ ندا خوشت نمی آمد؟ مگر همیشه تحسینش نمی کردی. تو هم سعی کن فضایی بسازی که یک تم مشخص داشته باشد مثل روزنامه نگاری. مگر تو روزنامه نگار نیستی؟
جواب می دهم:روزنامه نگار هستم اما حرف های دیگری هم جز خبر و این جور چیزها دارم. پس حرف های دیگرم را که در حوزه ای مشخص نمی گنجد کجا بنویسم؟
دیگر چیزی نمی گویم. متقاعد می شوم که اینجا را برای خودم نگه دارم و اینقدر سعی نکنم مثل دیگران باشم و از روی دستشان تقلب کنم.
می خواهم حداقل اینجا که شده آزاد باشم، آزاد باشم و درباره همه چیز بنویسم، بی نقاب.
رنگ ها حمله می کنند، می خراشند. چه خوب که اینجا صندلی گذاشته اند میان رنگ ها تا بیشتر شکنجه شوم.
باید منتظر بمانم، باید همیشه منتظر باشم، باید منتظر شوم تا جواب اینها را بشنوم:چه کسی نخستین بار چه کرد؟ کجا رفت؟ چه گفت؟ چه کسی بود که اولین بار مرد؟
رنگ ها پاشیده می شوند روی صفحه سفیدم. دست نوشته هایم رنگی شده اند. گریه می کنم.
آنها رفته اند چای بنوشند.
هنوز منتظرم، باید چیزی بنوشم، تلخ. مثل همین لحظه ها که دشوار می گذرند. باید تلخی روزگار را مزه مزه کنم. اسپرسو چطور است؟
مرد جوان از موتورش پياده شد، به سوي يك عابر پياده رفت، و زد پس سرش. البته آن عابر پياده هم عقب نماند و در برابر اين كنش خشن، با استفاده بهينه از انواع فحش هاي كش، مش دار واكنشي درخور نشان داد. دعوا بالا گرفت، آدم هايي كه پشت چراغ قرمز 120 دقيقه اي معطل مانده بودند، از ماشين ها پياده شدند تا مانع ادامه درگيري شوند و نگذارند آنها همديگر را لت و پار كنند.
در تمام اين مدت نگاهم به بنز سفيدي بود كه با رنگ سبز رويش نوشته بودند «پليس 110 آگاهي» منتظر بودم آنها كاري كنند، با محل وقوع اين رويداد خشن تنها دو متر فاصله داشتند. دوام نياوردم و از ماشين بغلي گفتم:«آقا مگه شما پليس نيستيد؟ كاري بكنيد» مرد جوان كه لباس سبز تيره به تن داشت و كلاه سياه كجش بيش از اينكه القا كننده امنيت باشد، آدم را مضطرب مي كرد، خنديد:«ما چه كاره ايم خانم»
دوست داشتم عكس العمل آن پليس را تماشا مي كردم وقتي يك دختر و پسر را مي ديد كه دست در دست هم از خيابان مي گذرند. باز هم مي گفت ما چه كاره ايم؟
در همين فكر بودم كه يادم آمد در جاييكه يك نفر به خاطر سوسك سه ماه به زندان مي افتد و ده ها خبرنگار به خاطر يك خر بيكار مي شود، پليسش هم بايد هيچ كاره باشد.
چراغ سبز شد، ماشين ها حركت كردند، موتور سوار و عابر هنوز داشتند خواهر و مادر همديگر را نشانه مي رفتند.
حالم خوب است، يعني دارم بهتر مي شوم، بهتر است بگويم تلاش مي كنم كه بهتر باشم.
نقطه گذاشته ام سر خط اما نتوانسته ام سطر بعدي را آغاز كنم. معلقم و از اين تعليق خسته ام، پس بايد از نو شروع كردن را از اول آغاز كنم.
مثل اينكه با پست هاي قبلي خيلي ها را نگران كرده ام، اما حالم خوب است، هنوز بلند بلند مي خندم، هرچند نه از ته دل اما بي خنده كه نمي شود زندگي كرد. خيلي زود خوب مي شوم، قول مي دهم.
خیلی دیر فهمیدم چون این روزها ترجیح می دهم در خانه بمانم و همانطور که در پست قبلی شرح دادم به درد بی درمان خود، بسوزم.
همراه با شاهین امین؛ دبیر سرویس محترم، رفته بودیم با رضا عابدینی؛ آقای یکصد هزار یورویی پرنس کلاوس، مصاحبه کنیم که شنیدم شرق را بسته اند.
صورت غمگین سام (هرچند ناراحتی به چهره بدجنسش نمی آید) و مسخره بازی های ولی وقتی در شرایط بحرانی قرار می گیرد، آمد توی ذهنم.
خانه که رسیدم شروع کردم به گشت زدن در این دنیای مجازی که این روزها شده همه دنیای من. عکس حسن را دیدم. چهره نگران نیکی وادارم کرد به نوشتن. بچه های شرق را خیلی نمی شناسنم اما چند تا دوست آنجا دارم که الان غمگینند یا شاید هم عصبانی. نوشتم تا دوستانم بفهمند از ناراحتی شان دلم می گیرد، از ناراحتی آنها و هکارانشان.
باز هم عده ای بیکار شدند، باز هم روزنامه نگاران غصه دار شدند و باز هم دل هیات نظارت خنک شد.
جایی نظر یکی از روزنامه نگاران را خواندم که گفته بود این اتفاق برای روزنامه نگاران یک پیروزی است زیرا مستبدان را به جایی رسانده اند که از چماق قلم می سازند و می نویسند:«توقیف»
یک سوال به ذهنم آمد، تا کی باید عده ای بیکار شوند، زندگی شان متلاطم شود، معلق بمانند تا آقایان کم هوش و بی استعداد قلم به دست گرفتن را یاد بگیرند. نه دوست عزیز ما شکست خورده ایم، شکست سرنوشت محتوم ما است که در این سرزمین روزنامه نگاری را انتخاب کرده ایم. اگر دلال بودیم، یا در یکی از مغازه های کوچک میلاد نور یا گلستان یا هر قبرستان دیگری روسری و انگشتر می فروختیم خبری از این همه تاوان دهی نبود. ما به جای همه ناآگاهان ایران زمین هزینه می دهیم، به جای همه آنها. وقتی «سوسک» آدمی را سه ما به زندان می اندازد و «خر» چندین نفر را بیکار می کند، نمی توان به این قصه دل خوش کرد که گروهی را مجبور کرده ایم چماق به زمین بگذارند و قلم به دست بگیرند.
فرزانه می گه:«این روزها با یک من عسل که هیچی با یک دنیا عسل هم نمی شه بهت نگاه کرد»
عصبانی و بد اخلاقم. خودم هم نمی تونم خودم رو تحمل کنم. صبح حدودای هشت و نیم، نه از خواب بیدار می شم، دوش می گیرم، صبحانه می خورم، دیر می رم سر کار، بازیگوشی می کنم، خبر تنظیم نمی کنم، گزارش نمی نویسم، مدام خبر نوش جان می کنم، عصر می آم خونه مثل یک خرس گرسنه عصرانه می خورم، برای رفع کسالت شکلات و شیرینی و بستنی می بلعم، با موبایلم بازی می کنم و تمام تلاشم رو برای اینکه رکورد امتیازهای خودم رو بشکنم به کار می گیرم، شام می خورم، نرگس می بینم، وبگردی می کنم، یکی ـ دو ساعت با دخترخاله و دوستام تلفنی گپ می زنم، از کنار آشپزخونه که آشغال از سر و روش بالا می ره بی توجه می گذرم، به توده لباس های چروک نگاه نمی کنم، کتاب نمی خونم، فیلم نمی بینم، روزنامه ها رو ورق نمی زنم، فکر نمی کنم و در حین انجام تمام این کارها حرص می خورم و به خودم بد و بیراه می گم، از خر و گاو و الاغ بگیر تا فحش های زشت و وحشتناک. موقع خواب یادم می آد که وزنم به طور تصاعدی داره افزایش پیدا می کنه و تعداد کتاب هایی که باید بخونم هر روز زیادتر می شه و بیشتر از هر زمان احساس می کنم آدم بی خاصیتی هستم که هیچ چیز نمی فهمه، آخر همه این یادآوری ها با خودم قهر می کنم. دوباره فردا صبح که از خواب بیدار می شم به تلافی همه بد اخلاقی هایی که با خودم کردم، این لوپ منفی تکرار می شه.
در نهایت به جایی می رسم که هزاران تن عسل هم از تلخیم کم نمی کنه. این روزها یا با خودم قهرم یا حوصله ندارم یا بداخلاقم، یا ......... این روزها رنگ من خاکستریه.
پ.ن1:خیلی من رو جدی نگیرید.
پ.ن2:می ترسم در آستانه ابتلا به یک بیماری مهلک روانی باشم. این یکی رو جدی بگیرید.
جوان ایرانی صورتش را با پرچم شیر و خورشید ایران پوشانده و به نشانه اعتراض به حضور سید محمد خاتمی در امریکا، مقابل کلیسای جامع واشنگتن ایستاده است. دوربین صدای امریکا به سراغش می رود و او می گوید:«برای اینکه ساپورت خود را از جوانانی که در ایران مشکل دارند نشان بدهیم، اینجا آمدیم. خاتمی جوان ها را به زندان انداخت و دانشجوها را کشت. ما آمدیم بگوییم از جوانان ایرانی ساپورت می کنیم.»
خانم دیگری می گوید:«فروهر و مختاری و پوینده در زمان خاتمی کشته شدند. او به دروغ گفت از دانشجوها حمایت می کند اما در زمان ریاست جمهوری او دانشجوها را از طبقه سوم پایین انداختند. در زمان او به زهرا کاظمی تجاوز کردند.»
نمی دانم عصبانی شوم، گریه کنم، بخندم یا بی تفاوت باشم. با خودم می گویم اینها انسان های آرمان باخته بی قهرمانی هستند که غم غربت دیوانه شان کرده. اینها در کجای تاریخ ایران گم شده اند؟ دیروز یا فردا؟
زبان مادریشان را فراموش کرده اند و ادعا می کنند به نشان حمایت از جوانان هموطنشان گردهم آمده اند. دلم می خواهد پای حرف هاشان بنشینم و ببینم در مغزشان چه می گذرد؟ واقعا فکر می کنند دردهای این سرزمین با گردهم آیی مقابل کلیسای جامع واشنگتن حل می شود؟
آنها از ایران چه می دانند؟ چرا به خودشان اجازه می دهند برای ما دلسوزی کنند؟ برای ما که سال هاست بی سر و صدا داریم برای آزادی می جنگیم؟ اصلا آزادی به نظر آنها چیست؟
جوان به ظاهر ایرانی که فرسنگ ها دورتر از ایران زاده شده و تمام همتش برای "ساپورت" هموطنانش در شعار دادن مقابل کلیسای جامع واشنگتن خلاصه می شود، حاضر نیست صورتش را در برابر دوربین تلویزیون صدای امریکا عریان کند. او دلش برای من و دیگر دوستانم که هر روز از صبح تا شب سینه سپر می کنیم و بی ترس از شناخته شدن، در برابر آنها که آزادیمان را به زنجیر کشیده اند می ایستیم، دلسوزی می کند. نمی دانم بخندم، گریه کنم، شانه بالا بیندازم یا باز هم بنویسم؟ نمی دانم.
دارم تصمیم های جدید و خوشآیند می گیرم و از این بابت خوشحالم. این روزها از صبح تا ظهر می روم دنبال کارهای ثبت نام تا از اول مهر دوباره بروم دانشگاه. هرچند در این اداره های دولتی سگ می زند و گربه می رقصد اما به این نتیجه رسیده ام کسب علم و دانش ارزش این دویدن ها را دارد.
پ.ن:خدا را شکر که حکایت «پول بده و سر سبیل شاه نقاره بزن» در دانشگاه آزاد اسلامی مصداق دارد. کجای دنیا بعد از چهار ترم دانشگاه نرفتن دانشجو را مجددا ثبت نام می کند؟ 360 هزار تومان دادم تا سر سبیل آقای جاسبی نقاره بزنم.